با وجود هوای سوزان و داغ و روزهای طولانى، سید روزه بود. دم غروبی آمد و نشست پهلوی من. از شهدایی که میشناخت
تعریف میکرد. چنان حسرت میخورد که توی دلم یه چیزی گلوله میشد. چشمهایمان را دوخته بودیم به خورشید که کمکم ناپدید میشد. سید حرف میزد و ما گوش میکردیم. از یک جایی به بعد دیگه حواسش نبود که با کی حرف میزنه، فقط حرفش رو میزد. صدای قرآن بلند شد. گفت: پاشیم، اذانه، بریم نماز. عمامهاش را گذاشت روی سرش. همینطور نگاهش میکردم. رفت از منبع آب وضو گرفت و یک پتو انداخت بغل خاکریز. آمد نزدیک من و گفت: من دو رکعت نماز میخونم تا بچهها جمع شوند برای نماز جماعت. رفت که قامت ببندد، هنوز نگاهش میکردم که یک خمپاره شصت درست خورد رویش؛جلوی چشم من. تقریباً هیچچیز ازش باقی نمانده بود. دویدیم طرفش، قرآن همراهش تکه پاره شده روی زمین افتاده بود. دست بردم یک تکه را برداشتم خواندم: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ …».
مطالب مربوط:
آمار بازدید:144


