از فرودگاه تا بهشت زهرا ده متر جاده خالي نبود. بنده از چهارراه ولي عصر با ماشينهاي كارخانه برق، قبل از طلوع آفتاب در آن محدوده بوديم. پشت ماشين ايشان، بنا بود در ركابش باشيم. لذا تا بهشت زهرا پشت ماشين امام بوديم. هر چه جلوتر مي رفتيم ازدحام جمعيت بيشتر مي شد. حدوداً در خيابان شهيد رجايي (آرامگاه سابق) بالاتر از خزانه، آنجا يك ماشين مدت كمي جلو ماشين ما قرار گرفت؛ يعني، پشت ماشين امام. بنده با چشم خودم ديدم، يك نفر پريد روي ماشين ايشان؛ آمد از پشت ماشين دست دراز كند، ولي از شدت شور و شادي ناگهان افتاد زمين، درست زير چرخ ماشين. ماشين جلو ما ازروي كمر او رد شد. من و سه نفري كه در يك ماشين بوديم، اين را با چشم ديديم. گفتم:“مرا پياده كنيد تا بروم. جان يك انسان در خطر است. ممكن است ايشان فلج بشود. شما برويد! ما نمي توانيم از اين مسئله چشم پوشي كنيم”. تا آمدم پياده بشوم، ديدم آن شخص بلند شد. شعار مي داد و مي دويد. اين را بنده، حضرت عباسي، با سه نفر ديگر شاهدش بوديم. چرخ رفت روي كمرش؛ هر چه صدا كرديم دیدیم شعار مي دهد و مي دود!
حجة الاسلام ابوترابي
مطالب مربوط:
آمار بازدید:249






