يك نفر كشيش راه كليسا را گم كرده بود. سر راه از يك كودك خردسال پرسيد فرزندم كليساي اين محلّه كجاست؟ كودك گفت آخر همين خيابان به طرف سمت چپ بپيچيد، آنجا نماي كليسا را خواهيد ديد. كشيش گفت آفرين فرزند! من هم اكنون در آنجا سخنراني دارم. تو نمي خواهي به سخنانم گوش دهي؟ كودك پرسيد درباره ي چه چيزي صحبت مي كنيد، پدر؟ كشيش گفت مي خواهم راه بهشت را به مردم نشان بدهم. كودك خنديد و گفت تو راه كليسا را بلد نيستي، مي خواهي راه بهشت را به مردم نشان بدهي؟
مطالب مربوط:
آمار بازدید:112







August 23rd, 2009 ساعت: 5:16 pm
good